تبليغاتX
داستان ناتمام
قدری آخرین نوشته های وبلاگ اولم را خواندم. جایی که چهار سال دوام آوردم انجا. دیدم نه، انگار داشتم پیدا می کردم زبان خودم را. دیدم هنوز لحظه های آنجا نوشتنم یادم هست. اگر نه همه اش، خیلی اش اقلا. یاد مادرم افتادم که از مسافرت که بر می گردد، به شهر خودمان نزدیک که می شویم، اعلام می کند که هیچجا خانه خود آدم نمی شود. بعد، وبلاگ اولی، شده مثل خانه کلنگی قدیمی پدری که ده سالی خالی ماند تا بفروشدش. هنوز تاکهای حیاطش را یاد هست منی که هیچ آنجا زندگی نکرده بودم. هنوز دلم می گیرد وقتی از انجا رد می شوم و می بینم که خراب کرده اندش، که دیگر نیست. این وبلاگ اولی هم برای من همان خانه قدیمی است. عزیزتر، خیلی عزیزتر. از ان خانه قدیمی خاطره های کوتاهی اگر از گذر از خالی خانه اش داشتم، این وبلاگ، تنها باقیمانده جدی سالهایی از زندگی من است. حالا که برگشتم، دیدم چطور توی ان خانه بزرگ شدم، قد کشیدم، و اینی که حالا هستم، اگر نه چندان دندانگیر، اگر نه حتی نزدیک به انتظارم از خودم، اما همین هم که هست، مدیون سالهایی است که آنجا گذشت، بین در و دیوار اتاقهای هرسال عوض شده ای که بوی تک تکشان را از لابلای خطهای وبلاگ قدیمی حس می کنم. 

بگذریم. قرار اصلا این نبود. قرار بود از چیزهای دیگری بنویسم. قرار بود بنویسم دوباره و هزارباره که اینهمه سال که گذشت، مفت نبوده. بنویسم که هی سر خودم را نکوبم به دیوار آنچه که حالا نیست. که یاد خودم بیاورم هر چه که باید، اتفاق می افتد. که همینی هم که هستی بد نیست. به خدا بد نیست. که همینی هم که هستی، شاید زیاد باشد از سرت. از سر داشته های اولیه ات. که هرچقدر هم که این یقین دویده زیر پوستت که هر چی بشه هیچچی نمیشه، باز هم حق نداری بپرسی از راههایی برای نبودن. که زندگی، همین راهی است که می رویم. قرار بود یاد خودم بیاورم که یکبار، جایی نوشته بودم که من، همین دویدن دنبال زندگی را دوست دارم. که یاد خودم بیاورم، این روزها خوب است، با حذف جاهای بدش.

می خواستم بنویسم مرسی گلی که وقتی داشتم احساس بی عرضگی می کردم، یادم آوردی که خیلی آدمهای اطرافم، آن چیزهای بیشتری که از من دارند، نه از عرضه خودشان، که از الطاف پدرهاشان است. می خواستم بنویسم شاید همین یک خورده عرضه ای که داریم، بزرگترین لطف پدرانمان بوده است. 

هر بار که اینجا می نویسم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود از بس که دیر به دیر می نویسم و حرفها انباشته می شود و درهم. باید قول بدهم به خودم که با کلمه ها مهربان تر باشم. که دوباره دوست شوم با کلمه. که برگردانم حرمت کلمه ها را بهشان، یعنی دوباره باور کنم که حرمت کلمه، در جای خود باقی است. یادم برود آدمهایی بوده و هستند که این عزیزترینهای روزگار را از سکه انداخته اند. باید دوباره دوست شوم با بهترین دوستان سالهای همیشه ام. یادم بماند که هیچ کس دیگر  را نگذارم حریم این بهترین دوستانم را، نا امن کند حتی ذره ای. 


من و تو

چه زمين را دوست بداريم

چه نه

اندكي از مسير خود منحرف نمي شود

گلوله اي كه مي رود

يا قلب آهويي را بدرد

يا سينه ي مرداني كه جهان را

بي آهو دوست ندارند

با اين همه

تو  همچنان دست به دعا باش عزيزم!

-دستان دعاي تو

آسمان را نگه داشته اند-

دعا كن راننده ي تانكي

كه از كنار لانه ي بلدرچين ها مي گذرد

يا شاعر باشد

يا جهان را

بي آهو دوست نداشته باشد.

حسن آذری

+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 1:20 توسط مهتاب |

1- نه روز گذشته از نود و یک. عدد احمقانه ایست. سالش را دوست ندارم. سالی که نکوست، از بهارش پیداست. و من این نه رو را؛ به جز وقتهایی که مهمان غریبه توی خانه بوده یا بیرون از خانه بوده ام، دستم آویزان گردنم بوده است. قرار بود این هفته همه نتهایی را که زده بودم و حفظ نبودم حفظ شوم. دستم اما نمی گذارد. دو سانت که جداش میکنم از خودم درد می گیرد. خلاصه اینکه باید یکماهی کلاس را تعطیل کنم احتمالا. اصلا دلم نمیخواهد. می ترسم بگذارمش کنار برای همیشه. 

2- کلی تصمیم گرفته بودم امسال. گرفته ام یعنی. اصلش اینکه برگردم به دنیای خودم. این آدم شلوغ پلوغ روابط عمومی پر سر و صدا من نیست. یکی دیگر است. غریبه شاید. می خواهم برگردم به دنیای خودم و کتاب و دفترهام. به فیلم دیدن و چیز خواندن. دروغ گفتم. این تصمیم را همین دیشب، یا همین امروز صبح گرفتم. به دوامش هم اطمینانی ندارم. اما فعلا که همین. آن چیزهایی که از این شلوغی ها می خواستم به دست بیاورم اورده ام. ادامه اش بی فایده است. می خواهم دوباره شروع کنم به نوشتن. اینبار جدی. باید شروع کنم درست عکاسی کردن. می خواهم عکاسی یاد بگیرم. اگر نه حرفه ای، به تجربه. 

تصمیمی که گرفته بودم از اول امسال و هنوز هم هستم رویش و دارم سعی می کنم بهش عمل کنم، این است که از آدمها حرف نزنم دیگر. دارم تغییرش می دهم به اینکه کلا زیاد حرف نزنم. 

3- یک مرغابی تنها بود دیروز در استخر پارک ملت که انگار جامانده باشد از باقی مرغابیها موقع جمع آوری. آدمها اما تنها نبودند. پر بود از خانواده های سرخوش از بهاری که با گلها و ابشار تقلبی پارک عکس می گرفتند. ادمهایی که معلوم بود بیشترشان مسافرند. پارک شلوغ بود. حس کردم بهار و تابستان این پارک را اصلا دلم نمی خواهد دیگر ببینم. شاید جایی دیگر. امدم که تنهایی زندگی کنم این یک هفته. خانواده مهربان نمی گذارند نفس بکشم. بس که هی باید تلفنهایشان را جواب بدهم. از فردا هم احتمالا فاتحه تنهایی خوانده است. 

4- سال نو مبارک!


+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 13:38 توسط مهتاب |

1- آدمهایی هستند که تنهایند. در واقع، آدمهای زیادی هستند که تنهایند. راستش را اگر بخواهم بگویم، بیشتر آدمهای اطرافم، آدمهای تنهایی هستند که شاید تنهاییشان را داد نمی زنند یا تو فکر می کنی که نیستند، هستند اما. چیزی که هست، تنهایی این همه آدم، رشک آدم را بر نمی انگیزاند. اما هستند آدمهایی که تنهاییشان هم حتی رشک برانگیز است. یکی­ش، همین حسین نوروزی. چندماه یکبار گذرم می افتد به وبلاگش و می خوانم. امروز بعد از مدتها، اولین چیزی که دلم خواست داشتم، قلمش بود. بعد، دلم رفت برای رسم­الخط خاص و درست خودش. آدمی که نیست را نی­است می­نویسد، قبول کنید خیلی آدم قابل حسودی ای است. حالا این آدم، امده با تنهایی­ش هم آدم را به غبطه می­اندازد. 

2- از جای خالی عشق که بگذریم، ما آدمهای خوشبختی هستیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 16:32 توسط مهتاب |

­­­­­­دارم مقاومت مدنی می کنم در برابر جدی گرفتن زندگی. دلم می­خواهد زمان بایستد جایی میان همین روز به روز گذراندن زندگی. انگار کودکی که می ترسد اسباب بازی محبوبش را از دستش بگیرند، دلم می خواهد این روزهای بی دغدغه گی ابدی شوند. سخت ترین کار زندگی ام  تمرین روزانه سه تار باشد و خوشی ام، دور همی های این طرف آن طرف آخر هفته. بی خیال اینکه شاید شش ماه بعد اینجا پکیده باشد. بی خیال اینکه شاید دو سال بعد هیچ کدام پایه های این خوشگذرانی ها اینجا نباشند. دارم فرار می کنم از  تصویر پنجاه سالگی ام. از آن تصویر پناه می برم به غروب های بی خیالی و  دلم می خواهد این غروب­های بی خیال، آغوشی بود که بتواند پناه باشد از این ترس. پناهی ابدی که تا زمستان های استخوان سوز پنجاه سالگی تنها هم دوام بیاورد. آن وقت؟ هیج وعده ای نمی توانست وسوسه ام کند به حتی برای لحظه ای جدی گرفتن ماجراهای جدی ای که  از گوشه و کنار روزهایم سرک می­کشند که بی خوابی بیاندازند به جان رخوت­ شبهای زمستانی.

دارم خودم را می زنم به فراموشی. به عادت "پشت گوش فراخی" به قول مادرم که ما همه مان داریم. یک دفعه این وسط خیال بیست سال بعد صدا می زند. منقض می شود عیشم. یادم می افتد به اشکهای زن تنهای مطب دکتر که باید از تیروئیدش نمونه می گرفت.  که خواهش کرد ما کنارش بمانیم آنوقتی که باید عزیزترینی می بود، و نبود. هی سر تکان می­دهم به بی خیالی. نمی شود اما. نمی شود لعنتی. انگار نمی شود.

دلم، گرما و مهربانی دستی را می خواهد روی دستم که آرام بگوید غصه نخور، درست میشه، تو میتونی...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 11:10 توسط مهتاب |

روز تعطیل خوبی بود. خاصه که روز پسینش هم تعطیل است و جبری به کار خانه نبود. 

خواستم گفته باشم به زبان ایران صد سال قبل هم بلدم حرف بزنم. به خوابت که رسیده باشی و کتاب خوانده باشی و چند اپیزودی هم از سریالت دیده باشی، تازه تمرینت را هم کرده باشی برای کلاس فردا، تازه ساعت هشت هم نشده باشد هنوز، یعنی تعطیلی عالی! خدا حتی. 

سلام آقای سرژ میشل، کتاب امروزم کتاب شما بود. تمام نشده حتی، اما اسمش به تنهایی برای اینکه آدم را بکشد دنبال خودش، کافی است. "قدمت روی چشم!" اسم کتابی است از این اقای نویسنده فرانسوی که چند سالی ایران بوده، که اتفاقا سالهای پرماجرای این سالها را هم در بر می گیرد. از جمله روزهای پر التهاب سال بلوا را. تمامش نکرده ام هنوز اما همین یک سوم که خوانده ام به نظرم اینقدر حرفهای جالبی داشت که خواندنش را توصیه کنم. 

این روزها، زیاد به گلشیفته فکر می کنم. به دختر جسور دوست داشتنی بوتیک، به مادر مهربان میم مثل مادر، به دختر معترض به نام پدر، به زن قوی اما اشتباه پذیر درباره الی. که حالا، همه دارند در مورد جسارت آخرش حرف می زنند. اولین بار که عکس را دیدم، یک آن دلم گرفت. بعد فکر کردم اما آفرین. به خودم گقتم یعنی کاری که تو نمی کنی، لزوما اشتباه نیست! فقط کاری است که تو انجام نمی دهی، اما کس دیگری اگر انجام دهد، نه تنها اشتباه نیست، که شاید درست ترین کار در زمان خودش باشد. تا حد خوبی مطمئنم که کار گلشیفته دلایل سیاسی خاصی نداشته، اما من، فریاد اجتماعی بلندی از ان چشم های غمزده معصوم می شنوم. از چشمهایی که به قول پدرش، همان ماه های اولی که رفته بود از اینجا گفت، که با او بد کردند. حالا ما، مردمی که با او بد کردیم، حق داریم در مورد کارش، حتی اگر واقعا بد، در مورد بدنی که مال خودش است، نظر بدهیم؟ از روحی که از روز که رفتن، و حتی قبل از آن آزارش دادید، حق ندارید انتظار داشته باشید به فکر آزردگی اعتقادات شما باشد.

مدتهاست دارم فکر می کنم چه خوش سلیقه باید باشند آدم هایی که اسم دخترشان را می گذارند گلشیفته! 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 20:19 توسط مهتاب |

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایه نارونی تا ابدیت جاری است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 23:6 توسط مهتاب

آقایان ایکس و ایگرگ و زد سه تا ادمند توی شرکت ما، که در یک معاونت دیگری کار می کنند. این سه تا به ترتیب مدیر هم اند. یعنی ایکس، مدیر ایگرگ و ایگرگ مدیر زد است. من از بین این سه تا با زد بیشتر سر و کار دارم. ایکس ادمی است که می تواند پدر من باشد، و بچه دیگری هم ده سال بزرگتر از من داشته باشد. ایگرگ و زد هم، همسن و سال برادر بزرگه اند که دختر دبیرستانی دارد. ایکس، ادمی است که اولین بارکه من دیدمش، من را شست! من مدارکم را بعد از یکماه برده بودم که قراردادم را بزنند. من ان موقع مدرک دانشگاهی ام را نگرفته بودم که رفتم شرکت. دو ماه بعدش گرفتم. و این به این خاطر بود که همنینجوری حدود 4 ملیون بدهکار بودم که برای من –ِ آنوقت یعنی خیلی. برای من –ِ حالا هم یعنی خیلی البته. گذاشته بودم که حقوق بگیرم و بعد تسویه حساب کنم با دانشگاه. اینها هم مدرک می خواستند تا حقوق بدهند. خلاصه که ان چهارصد تومن را هم قرض گرفتم و تسویه کردم. آن روز، این آقای زد که کلی من باهاش کار کرده بودم توی ان مدت کلی سعی کرد ایگرگ راضی کند که من حقوقم را زودتر بگیرم. ایگرگ، که آدمی بود از این دسته آدمهای ملایم که نمی توانند انگار اذیت کنند کسی را. که نمی­آید بهشان کسی را ناراحت کند. گفت دست من اگر بود اینکار را می کردم، اما باید ایکس را راضی کنی. حین حرفهاش، ایکش آمد و گفت اینجا اگر ده تا مثل تو داشت باید درش را تخته می کردند تا حالا. و من، ان روزها به این حاضرجوابی نبودم هنوز برای ادمی به جای پدرم. بغض بود که بعدش رفتم پول را قرض کردم و مدرکم را گرفتم و بعدش حقوق را. حالا، آن آقای ایکس، کارش زیاد به من می افتد. برای واحدشان پروژه نوشته ام و کلی خوشش آمده. توی جلسه ای گفته "این دختر نازنین مودب" و من، بارها تکه اش را خورده ام از مدیرم! اینها دلیل نمی شود اما که دلی که آن روز، در بی پناهی و بی پولی شکست، یادش برود آن حرف را.

اینها همه از اینجا یادم آمد که آمدم نامه برای زد جواب بدهم و رونوشت کنم به مدیرش که ایگرگ باشد. نزدم. فکر کردم آن ادم ملایم، کار مدیریتی ازش نمی آید!

اما حالا که اینها را نوشته ام، یادم افتاده به آن روزها. به آن ماههای اول کار. داغی تابستان که من اضافه نمی ماندم، پنج، پنج و نیم می زدم بیرون از شرکت و داغی هوا بود تا تاکسی گیر بیاورم. بعد، یک روزهایی بود که آدمی میامد دنبالم و شیشه های بالای ماشین و خنکی کولر، من را خوشبخت ترین آدم روی زمین می­کرد، اگرچه شیر آب دستشویی خراب بود و هزار تا چیزی که لازم داشتیم توی خانه را نداشتیم. یادم به جنازه خانه رسیدن و صاف توی تخت رفتن ها افتاد. و دلخوری های بعدش، و تمام.

یادم افتاد به شش ماه پیش، به یکماهی که یک آدم زبان نفهم هر روز به زور می کشاند می برد جمشیدیه و جنازه می رسیدم خانه و می خوابیدم. به اینکه نصف وقتها ی خداحافظی دلخور بودم ازش. به اینکه وقتی نبود، دلم هیچ نمی خواستش! حتی همان روزهای بودنش.

یادم به حالا افتاد. به همه روزهای الواتی. به همه کل کلهایمان. به همه حال همدیگر را گرفتن هایمان. به همه شیطنتهایی که می کنیم. به هیچ اسمی که این رابطه ندارد. همین جاست فرند بودنت که چقدر خوب است. که چقدر قول و قرار های نگذاشته مان خوب است. چقدر خوب است که آدمی باشد که بتوانی برای خریدن چیزی غیر ضروری ازش پول قرض بگیری! چقدر خوب است که آدمی باشد که بتوانی غر بزنی سرش و او بی اینکه مجبور باشد حواسش بهت باشد. جقدر خوب است کسی باشد اینطوری بی توقع دوستت باشد. چه خوب است کسی دوستت باشد.

راستی، چه خوب که تو اینجا را نمی خوانی!

پی نوشت به مهدیه: من ندارم عاشق میشم.

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 15:23 توسط مهتاب |

من این تهران لعنتی را دوست دارم. 

کلی نوشته بودم که دستم رفت روی یک لینک اشتباهی و پرید. حال نوشتن دوباره اش نیست اما خلاصه اینکه، من، این تهران لعنتی را، این پسر بچه بازیگوش را که هر روز یک گوشه تنش زخمی شیطنتهای روزانه است، دوست دارم.

من این تهران لعنتی را دوست دارم. به خاطر آدمهایی که دارد و ندارد، به خاطر ادمهایی که به من داد و از من گرفت، به خاطر قدم های حالا محکمی که روی اسفالت پیاده روی خیابان ولیعصر می گذارم، پر از خاطره قدمهای لرزان نه سال قبل دخترک هفده ساله تنها، در پیاده روهای آن روزها غمگین همین خیابان ولیعصر با چنارهای عاشق پیشه اش، به خاطر راننده تاکسیهای هنوز عاشقش که به صرف دیدن ساز روی شانه ات باهات احساس رفاقت می کنند و برایت علیزاده می گذارند، به خاطر بچه پولدارهایش که انگار از مریخ آمده اند بس که فرق می کنند با تو، به خاطر همه آدمهایی که هنوز اینجا مهاجرند، دوست دارم.

من این تهران لعنتی را، با همه سنگینی تحمل ناپذیر باری که بر شانه های آدم تحمیل می کند، با همه قبل از خورشید بیرون زدن و بعد افتاب به خانه برگشتن هایش، با وجود همه آنجه می شود دویدن دنبال زندگی نامیدش، اصلا به خاطر همین زندگی که گوشه گوشه اش می دود دوست دارم.

من این تهران را، که لعنتی نیست اصلا، که مخوف نیست، دوست دارم. به خاطر دیروز و امروز و فردای پیاده روی های ولیعصر و بلوار کشاورز، تئاتر شهر، خانه هنرمندان، جمشیدیه، ملت، به خاطر آدم برفی خوشحال پارک طالقانی، به خاطر پاییز قشنگ گلابدره، حتی به خاطر لباسهای خوشحال اما گران اسکان که نمی خرمشان، دوست دارم. من، این شهر را، با همه خوب و بدش، دوست دارم! 


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 23:47 توسط مهتاب |

ما را، دلی باید و تمنایی.

نباشد، باران هم نمی گیردمان، 

دشت هم تازه مان نمی کند،

بهار هم که بیاید، برف شانه هایمان آب نمی شود.

سرِِ زندگی اما اگر باشد، 

آسمان سقف می شود، 

زمین ماوا.

دریغ که بادبانها را باد برد و ناخدا، دست از خدایی کشید.

حالا، 

موج، ما را گرفته

می رویم

بی امیدی به رسیدن،

می بالیم

بی قله ای برای فتح،

خاک می شویم

در گوری به وسعت دریا، 

تنگ!

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:34 توسط مهتاب |

من آن روزها عاشق راسکولنیکوف بودم. آن روزهای جوانی که هر کس گشته بود و یکی را پیدا کرده بود که واقعی یا خیالی برایش رویا ببافد، من عاشق راسکول نیکوف بودم و با خودم فکر می کردم یک روز زوجی برایش می آفرینم. شاید زیرپوستی عاشق داستایوسکی شده بودم. نمی دانم.

بعد؟ آن آقای جوگندمی شبهای روشن جایش را گرفت. هنوز هم بعد از این همه سال که از دیدنش گذشته، دیدن دوباره اش فیلم را می برد هندوستان. (لعنتی! این یکی را یادم نبود! شبهای روشن هم روی آن هارد، فرمت شد! کاش دی وی دی اش را خواهرک نگه داشته باشد) 

حالا؟ نزدیک دو سال است که نشسته بودیم توی رستوران کافی شاپ سمن، نبش کوچه مریم، توی الهیه، درست اگر یادم مانده باشد، و پیتزای سبزیجات بدمزه اش را میخوردیم، اگر چه می ارزید به هیجان آنجا بودنش، به اولین، و شاید آخرین باری که نشستم جایی که دوست داشتنی ترین قهرمان محبوبترین فیلمم نشسته بود به انتظار و ... .

باران بزند من و تو دستادست... 

هه! مصرع اول شعری بود که هفته اول تهران آمدن دوباره ام برای ماندن و زندگی گفته بودم. توی خانه لیلا، خیابان جمالزاده. آن روزهایی که پر بودم از ترس، و از امید. 

...رفتی و باز حال دلم خوب است.  

مصرع اخر شعری که جند ماه پیش، آخر شبی که با مژده نشسته بودیم و مثل آن یکماهه همخانگی حرف زده بودیم،  بعد حرفهامان، نوشته بودم توی گوشی که یادم بماند.

دیشب، با سین حرف می زدم. فکر می کنم بعضی آدمها چقدر استعداد تاثیرپذیری دارند. آن دو سه روزی که روی مخش کار کرده بودیم سر عروسی فری داشت جواب می داد. و من مانده بودم. مانده بودم ترسان که عاقبت کارش هر چه که بشود، تاثیری نباشد از حرفهای ما که تک تکمان مانده ایم توی زندگی خودمان.  نشستم به متعادل سازی، به اینکه خیلی هم جدی نگیرد زندگی را، که ...

فکر می کنم به شوهر آن یکی دوستم که گفته بود این ( یعنی من) با این شناخت و تحلیل از روحیات مردها، لابد تجربه بودن با کلی آدم مختلف دارم. فکر می کنم به نقش مرکز مشاوره بودن برای بیشتر دوستهام! فکر می کنم به روزهای اول آمدن نستوه که من نابود بودم، که بردمش توی اتاق جلسه و کلی عر زدم براش!

لیکن چنان نگو که صبا را خبر شود...

می خواند، آرام آرام. من، خواب می خواهم. ارام...

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:41 توسط مهتاب |